تبلیغات
عاشقانه
به عاشقانه خوش آمدید ...
...

پسرک آدم برفی می سازد.......
تنها یک دقیقه نگاهش میکند...........
ولی اوج لذت بازی اش......
لحظه ای ست که آن را خراب میکند.............
و این گونه.......
اولین درسها را می آموزد........
تا روزی مثل آدم بزرگها شود.............

 






این مطلب توسط delbar tanha  روز شنبه 17 مهر 1389 در ساعت 05:55 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
تنهایی...

دیر گاهی است در این تنهایی

 

رنگ خاموشی در طرح لب است

 

بانگی از دور مرا می خواند

 

                      لیك پاهیم در قید شب است

 

دیگران را هم غم است بر دل

 

غم من :لیك غمی غمناك است

                     

                     دیر گاهی است ماند اجاقم سرد

 

                    و چراغم بی نسیب از نور

 






این مطلب توسط delbar tanha  روز شنبه 17 مهر 1389 در ساعت 05:54 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
خدایا

ایستاده بودم منتظربه امیددستی که پنجره ام

رابرروی روشنائی بازکندوتوآن راگشودی با سخاوت

خورشیدورحمت باران






این مطلب توسط delbar tanha  روز شنبه 17 مهر 1389 در ساعت 05:32 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
......

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت

 

چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت

 

روز میلاد ، همان روز که عاشق شده بود مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت

 

او کسی بود که از غرق شدن می ترسید عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت

 

هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد دختری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت

 






این مطلب توسط delbar tanha  روز دوشنبه 2 فروردین 1389 در ساعت 06:47 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
....

خدایا کفرمی گویم پریشانم پریشانم

 

    چه میخواهی توازجانم نمی دانم نمی دانم

 

                                 مرابی آنکه خودخواهم

 

                                                اسیرزندگی کردی

 

                                                     تومسئولی خداوندا

 

                                                           به این آغازوپایانم...






این مطلب توسط delbar tanha  روز شنبه 12 دی 1388 در ساعت 08:22 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
خدایادلم گرفته...
1
1
1





این مطلب توسط delbar tanha  روز جمعه 29 آبان 1388 در ساعت 01:10 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
خدایاکمکم کن...
خدایا کمکم کن تا عاشقانه ترین نگاهها را در چشمانش بریزم ، خدایا کمکم کن تا در بعد عشق او بهترین و شیرین ترین باشم ، به من کمک کن تا سرودن عشق را به هنگام طلوع آفتاب هر بام بر لبانش جاری سازم و راز عشق را در گوشش سر دهم ، خداوندا او را نگه دار که من به عشق او زنده ام ...




این مطلب توسط delbar tanha  روز جمعه 29 آبان 1388 در ساعت 01:07 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
...
خواهر كوچكم از من پرسید:پنج وارونه چه معنا دارد؟ ...

من به او خندیدم,

گفت: روی دیوارو درختان دیدم,

بازهم خندیدم

گفت: دیروز خودم دیدم كه مهران پسر همسایه

پنج وارونه به مینو می داد.

آنقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسید,

بغلش كردم و بوسیدم و با خود گفتم:

بعد ها وقتی سقف كوتاه دلت لرزید

بی گمان می فهمی پنج وارونه چه معنا دارد...؟








این مطلب توسط delbar tanha  روز جمعه 29 آبان 1388 در ساعت 01:05 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
افسوس
دو خط موازی زاییده شدند . پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید . آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند . خط اولی نگاهی پر معنا به خط دومی کرد و گفت : ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم ... خط دومی از هیجان لرزید . خط اولی ..... و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ .... من روزها کار می کنم . می توانم خط کنار یک جاده ی متروک شوم ... یا خط کنار یک نردبان . خط دومی گفت : من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم . یا خط کنار یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت ! چه شغل شاعرانه ای ... !‌در همین لحظه معلم فریاد زد :
دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند
و بچه ها تکرار کردند ......






این مطلب توسط delbar tanha  روز جمعه 29 آبان 1388 در ساعت 01:00 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
.....

من ازتمام کبوتران دشت پرسیدم قشنگ ترین پروازتان کی بود؟؟

 

                          گفتند:آن زمان که لیلی گم شدو

 

                                           بردهان مجنون نی بود!!!






این مطلب توسط delbar tanha  روز جمعه 8 آبان 1388 در ساعت 07:55 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
دلم برات خیلی تنگ می شه ...

دلم برات تنگ شده.....اما من...من میتونم این دوری رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نمیكنم ...... میدونی چرا؟؟ آخه... جای نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام كنم....رد احساست روی دلم جا مونده ... میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم...........چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نیستی؟؟چطور بگم با من نیستی؟؟آره!خودت میدونی....میدونی كه همیشه با منی....میدونی كه تو،توی لحظه لحظه های من جاری هستی....آخه...تو،توی قلب منی...آره!تو قلب من....برای همینه كه همیشه با منی...برای همینه كه حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی...برای همینه كه میتونم دوریت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه...هر وقت حس میكنم دیگه طاقت ندارم....دیگه نمیتونم تحمل كنم...دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق میكشم....دستامو كه بو میكنم مست میشم...مست از عطر ت. صدای مهربونت رو میشنوم ...و آخر همهء اینها...به یه چیز میرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه...اونوقت تو رو نزدیكتر از همیشه حس میكنم....اونوقت دیگه تنها نیستم
حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش دارم.. به این تنهایی دل بستم...حالا میدونم كه این تنهایی خالی نیست...پر از یاد عشقه.. پر از اشكهای گرم عاشقونه ...

 

                                         منتظرم عزیزم نظریادت نره

 






این مطلب توسط delbar tanha  روز جمعه 8 آبان 1388 در ساعت 07:42 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
بی تو هرگز

 

 

تویادت نیست انجااولش بودهمان جایی که باهم دست دادیم

 

درآن لحظه سپردم هستی ام را به باغ بیکران دستهایت

 






این مطلب توسط delbar tanha  روز سه شنبه 14 مهر 1388 در ساعت 11:08 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
قسم

قسم به نغمه باران بمان بهانه من

بدون تو تپش آفتاب کم رنگ است

به هر کجا روی هر زمان و هر لحظه

دلم همیشه برای نگاه تو دلتنگ است                






این مطلب توسط delbar tanha  روز سه شنبه 14 مهر 1388 در ساعت 11:02 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
......

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی
تمامی ذرات وجودت عشق را فریاد می کرد
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهایم را می شستی
و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم
ای کاش می دانستی
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمی شکستی
گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای مرا نمی آزردی
که این غریبه ی تنها , جز نگاه معصومت پنجره ای
و جز عشقت بهانه ای برای زیستن ندارد
ای کاش می دانستی
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه چیز را فدایم می کردی
همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای
و سال ها برایش گریسته ای
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی
غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
دوستم می داشتی
همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد
کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم
و مرا از این عذاب رها می کردی
ای کاش تمام اینها را می دانستی






این مطلب توسط delbar tanha  روز سه شنبه 14 مهر 1388 در ساعت 10:50 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
کاش.....
 

کاش هرگز نمیدیدمت تا امروز غم ندیدنت را بخورم

کاش چشمان معصومت به چشمانم خیره نمیشد

تا امروز چشمان من به آن لحظه بهانه بگیرند و اشک بریزند

کاش حرفهای دلم را به تو نگفته بودم ، تا امروز

به خودم نگویم " آخه اون که میدونست چقدر دوسش دارم . . . "

 

                                     اگه دوستم داری نظریادت نره 






این مطلب توسط delbar tanha  روز سه شنبه 14 مهر 1388 در ساعت 10:49 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
تعداد صفحات
1 -  2 -  3 - 
تعداد کل : 3 تا